تبلیغات
❤ღعشق یکطرفهღ❤
❤ღعشق یکطرفهღ❤

آرام بگیــــــر دلـــــم...او بی تـــو آرام استـــــ ـ ـ





 یک تنها میداند که تنهایی تنها درد یک تنها نیست



نوشته شده در چهارشنبه دوم مهرماه سال 1393 ساعت 18:58 توسط m0h@m@d نظرات | |


خیلی خوشگل نبود
یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.
اما؛
اما قشنگ می خندید...
انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!
راستش همه کار کردم که به دستش بیارم...
چند سالی هم بودیم با هم.
دروغ چرا! همه چی هم خوب بود.
دوسم داشت؛ دوسش داشتم.
اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!
یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!
عدسی پخته بود... خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم. 
یکم شور شده بود؛
به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!
ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !
می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛
فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.
اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.

یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛
هر بار سر یه چیزی ناراحتش می کردم؛
همه کارم کرد واسه موندنما!
اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛
و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.
واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.

الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.
برعکس من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود...
فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر. 
با همون تیپ و قیافه!
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم. نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…
گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...
چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.
همین طوری زل زده بودم به صورتش؛
یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش؛
همون روسری که من براش خریده بودم؛
باورم نمی شد هنوز نگهش داشته 
باشه!
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.

میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت... 
اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.
یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن
اما...
الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی که حتی توی خونه منتظرم باشه.
می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!
سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره.
 خیلی دیر…

عکس و تصویر من عصری کنار دریا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1396 ساعت 19:15 توسط مجتبی نظرات | |

جگر شیر نداری سفر عشق مرو

که در این راه بسی خون جگر باید خورد

منم آن شیخ سیه روز که تا آخر عمر

لای موهای تو گم کرده خداوندش را

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم شهریورماه سال 1396 ساعت 23:55 توسط مجتبی نظرات | |


خوش به حالشان !!
خوش به حال اونی که …
وقتی درآغوشت آرام گرفت به او میگویی :
قبل تر از تو ، هیچ کس نبود در افکارم . . .



نوشته شده در شنبه چهارم شهریورماه سال 1396 ساعت 11:26 توسط محمد نظرات | |


هیچ وقت، اگه تو رو با کس دیگه ببینم حسودی نمی کنم…!
آخه مامانم یادم داده اسباب بازی هامو بدم به بدبخت بیچاره ها…



نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مردادماه سال 1396 ساعت 20:28 توسط محمد نظرات | |

میخونم من از ته دلم

عشقم با تو میمونم

هستی همه ی جونمو

کاشکی بمونی تو پیشم

وقتی که پیش منی تو

لبخند که میزنی تو

قلبم رو نمیشکنی تو

دارم دیوونت میشم

عاشقم کن ، دوباره با صدات

دلم بی تو یه لحظه ـَم دیگه دنیا رو نمیخواد

عاشقم کن ، دوباره با چشات

دلم تمامه احساسشو پای عشق تو داد

عاشقم کن ، عاشقم کن

عاشقم کن ، دوباره با صدات

دلم بی تو یه لحظه ـَم دیگه دنیا رو نمیخواد

عاشقم کن ، دوباره با چشات

دلم تمامه احساسشو پای عشق تو داد

عاشقم کن ، عاشقم کن

بگو عشقم مال منی فقط

قلبم نمیگیره ازت

جونم داره میره واست

انقدر که خوبی عزیزم

وقتی که دوری تو ازم

عشقم به جون تو قسم

حتی واسه ی یه روزم

نبینمت به هم میریزم

تو چقدر خوبی عزیزم

عاشقم کن ، دوباره با صدات

دلم بی تو یه لحظه ـَم دیگه دنیا رو نمیخواد

عاشقم کن ، دوباره با چشات

دلم تمامه احساسشو پای عشق تو داد

عاشقم کن ، عاشقم کن

عاشقم کن ، دوباره با صدات

دلم بی تو یه لحظه ـَم دیگه دنیا رو نمیخواد

عاشقم کن ، دوباره با چشات

دلم تمامه احساسشو پای عشق تو داد

عاشقم کن ، عاشقم کن


نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشتماه سال 1396 ساعت 16:18 توسط محمد نظرات | |

دل من توشهرسنگی دنبال یک هم صدابود.

بین این همه غریبه چشمای تو اشنا بود.

تا بفهمم که کی هستی تو شدی بود و نبودم.

قلب من موند و نگاهت دیگه عاشق شده بودم.

حالا تا دلم میگیره با صدات اروم میگیرم.

به چشمات قسم که اینجا من بدون تو میمیرم....



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1396 ساعت 13:56 توسط محمد نظرات | |


اینایى که تو ماشین کابل aux رو میدن بهت میگن هر آهنگى دوس دارى بذار، خیلى میخوانت
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشتماه سال 1396 ساعت 14:06 توسط محمد نظرات | |

تو کوچه مون یارو داد میزد

اهن پاره پوره می خریم پلاستیک کهنه میخریم

بی اختیار فریاد زدم قلب شکسته می خری؟

گفت اگه ارزشی داشت کسی اونو نمی شکست

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریورماه سال 1395 ساعت 19:47 توسط مجتبی نظرات | |

هر وقت خواستی 
   عاشق بشی

   به این فکر کن 
که از اولین چیزی که 
     باید به خاطر 
  معشوقت بگذری
 
        "خودتی"

پس اگه جنبه اش رو 
     نداری بیخیال
       عاشقی شو

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریورماه سال 1395 ساعت 19:39 توسط مجتبی نظرات | |

یه ماهه، که دائم، نگاه دل من
به سمت یه ماهه
چه ماهه، قشنگی، تو راهه
یه عشقی باهامه که ماهه
نباشی توی دنیام

مگه میشه مگه میشه
چی میشه اگه بمونی

مگه میشه مگه میشه
تو هستی که من اینجام

که نمیرم، که نمیرم
چی میشه که بمونی

تا نمیرم، تا نمیرم
یه جایی توی دلمه

 که جای توئه
تبی که توی

تنمه برای توئه
هنوزم من اون عاشق دیوونه ای ام
که اگه اشاره

کنی فدای توئه
یه جایی توی

دلمه، که جای توئه
تبی که توی تنمه برای توئه
هنوزم من اون عاشق دیوونه ای ام
که اگه اشاره کنی فدای توئه

♫♫♫♫♫♫
قراره، دوباره، کنار دل
 بی قرارم بمونه
چه عشقی، چه حسی
چه عالی باش تو دل هردو مونه
نباشی توی دنیام

مگه میشه، مگه میشه
چی میشه اگه بمونی

مگه میشه، مگه میشه
تو هستی که من اینجام

که نمیرم، که نمیرم
چی میشه که بمونی

تا نمیرم، تا نمیرم
یه جایی توی دلمه،

که جای توئه
تبی که توی تنمه برای توئه
هنوزم من اون عاشق

دیوونه ای ام
که اگه اشاره کنی

فدای توئه
یه جایی توی دلمه،

که جای توئه
تبی که توی

تنمه برای توئه
هنوزم من اون

عاشق دیوونه ای ام
که اگه اشاره

کنی فدای توئه



نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشتماه سال 1395 ساعت 15:52 توسط مجتبی نظرات | |

اونجا واسه تو شده خونه
اینجا واسه من زندونه
تو شادى با اون نمى دونى چى مى کشه این دل دیوونه
تن دادى به اون تو چه راحت دوریم واسه تو شده عادت
برگرد و بیا میمیره برات هنوز این دل بى طاقت
خوشحالم از اینکه تو میخندى از غصه من دیگه دل کندى
یادت نمیاد منو باز دلتو به یکى دیگه مى بندى
کشتى دلمو به چه آسونى تو که قاتل خاطره هامونى
اشکام مى ریزن هنوزم بى تو باز تو این شب بارونى
گفتى که برو پى کارت گفتى که شده کس و کارت
گفتم با دوست دارماش دیگه کى مثه من میده آزارت
گفتم نمیزاره حسودى که نگم همه بود و نبودى
گفتى تورو دوست داشتم ولى تو عشق بچگیهام بودى
خوشحالم از اینکه تو میخندى از غصه من دیگه دل کندى
یادت نمیاد منو باز دلتو به یکى دیگه مى بندى
کشتى دلمو به چه آسونى تو که قاتل خاطره هامونى
اشکام مى ریزن هنوزم بى تو تو این شب بارونى

 





نوشته شده در شنبه نوزدهم دیماه سال 1394 ساعت 15:37 توسط مجتبی نظرات | |

تنها گذاشتن تنها کسی که تنها کس او هستی، 
تنها گناهیه که هیچ جا و هیچ وقت بخشیده نمیشه…

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذرماه سال 1394 ساعت 18:41 توسط مجتبی نظرات | |

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. 
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... 
فقط سرد بود.....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذرماه سال 1394 ساعت 00:24 توسط مجتبی نظرات | |

هوای دونفره پاییز،
باران محبت عشق،،،
لیوان های آماده چای؛برای پذیرایی 
ازمن
ازتو،،،
چه عاشقانه های خوبی هستند
-ولی-توراکه ندارم تانقش خاطره بزنیم بررویاهامان
-تومیروی
منم که بایدعطرگرم خاطراتمان رابه دوش بکشم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبانماه سال 1394 ساعت 04:46 توسط مجتبی نظرات | |

شاید عجیب باشد!
دیدن مردی که
هر روز می آید کافه....
به یاد دیگری دو فنجان قهوه سفارش می دهد...
یکی را می نوشد و می رود...

ولی من مردی را سُراغ دارم
هر روز می آید کافه...
به یاد دیگری دو فنجان قهوه سفارش می دهد...
هیچ کدام را نمی نوشد و می گوید:

بدون او که خوردن ندارد...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبانماه سال 1394 ساعت 04:40 توسط مجتبی نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



دانلود کتاب - تشریفات - گالری عکس مد پیکس | سه راهی - سیسمونی - درگاه مستقیم - خرید لینک

دانلود آهنگ جدید