تبلیغات
❤ღعشق یکطرفهღ❤
❤ღعشق یکطرفهღ❤

آرام بگیــــــر دلـــــم...او بی تـــو آرام استـــــ ـ ـ





 یک تنها میداند که تنهایی تنها درد یک تنها نیست



نوشته شده در چهارشنبه دوم مهرماه سال 1393 ساعت 19:58 توسط m0h@m@d نظرات | |

سلام امروز ی چیزی رو دیدم ک منو یاد ی خاطره انداخت
رفته بودم ساحل برگشتنی باد خیلی شدیدی میومد
تو راه ک میومدم باد زده بود ی درخت رو نصف کرده بود انداخته بود وسط خیابون
این صحنه رو چن سال پیش زمانی ک دانشجو بودم تو دانشگاه دیدم
چقد زود گذشت
یادش بخیر

نوشته شده در یکشنبه دوم اردیبهشتماه سال 1397 ساعت 22:14 توسط مجتبی نظرات | |

عشق یعنی این:

من بهت ده تومن دادم
اون بهت بیست تومن داد
تو فک کردی اون بهتره چون بهت بیشتر داد!؟
ولی اون صد تومن داشت
من فقط همون ده تومن رو داشتم


نوشته شده در جمعه بیست و چهارم فروردینماه سال 1397 ساعت 19:33 توسط مجتبی نظرات | |

و بی شک من در یکی از شب های همین سالهای جوانی ام...
بجای آن که قبل از خواب خودم را در لباس عروس درکنارت تصوّر کنم..
بجای آن که قربان صدقه ی عکس هایت بروم و به بهانه ی احمقانه ای برای پیام دادن،فکر کنم...
بجای آن که برای بچه هایمان دنبال اسم هایی شبیه نام تو بگردم و دعا کنم،پسرمان شبیه تو باشد...

"به امیدِ اینکه عشق بعد از ازدواج هم به وجود می آید.." به عقدِ مردی که تمام ملاک هایم را دارد،در خواهم آمد...
لباس عروسی به تن میکنم که به سلیقه ی تو نیست..
در تمام ساعاتِ جشن به این فکر میکنم که اگر امشب تو کنارم بودی، چقدر خنده هایم مصنوعی نبود..
چقدر در لباسِ دامادی دوستداشتنی تر میشدی و چقدر دلم برایت ضعف میرفت...
به خودم دلداری میدهم که عشقِ بعد از ازدواج مقدس تر است..

چندسالی میگذرد و هربار که در آشپزخانه قرمه سبزی ام را میچشم به این فکر می‌کنم که چقدر چاشنیِ عشق را کم دارد...
هربار که از جاده ای باریک در دلِ جنگلی مِه آلود میگذریم،در سکوت به عمقِ مِه خیره میشوم و به این فکر می‌کنم که این درست همان جاده ی رویایی ست که عاشقش بودی،همان جاده ای که باید در تمامِ طولش من میوه در دهانت میگذاشتم و تو برایم آواز میخواندی ...

سال ها بعد..
من کدبانوی میانسالِ خانه ای هستم که هیچ چیز کم ندارد...
تار موهای سفیدم دیگر قابل شمارش نیست و عادت کرده ام به دوست داشتنِ پدرِ بچه هایم..
بچه هایم بزرگ شده اند و به ازدواج فکر میکنند..
و من آن روز...
به فرزندانم خواهم گفت:
"عشق بعد از ازدواج هم به وجود می آید،به شرطِ آن که قبل از ازدواج "هیچوقت" تجربه اش نکرده باشی!" و این تنها چیزی بود که هیچکس به نسلِ ما نگفت: "به شرطِ آن که قبل از ازدواج تجربه اش نکرده باشی"


نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفندماه سال 1396 ساعت 01:43 توسط مجتبی نظرات | |


ڪـــــــاش .......
        حتـــــــــــی، یڪ بار .....
لـــابه لای غــــــم دلتنــــــــگے من ..

      تو گذر می ڪردے !!!!!
  ومــــــــــرا مے دیدے....
ڪ چو رگبار بهــــــــــار .....
          در پی ات مے بارم !!!!

          گفته بودند ڪه:
"ازدل برود ،هــــــرآنڪه از دیده برفت"
                  "تـــــــــو " ڪه ......
  ازدیده برفتــــــــے و نرفتے ز یـــــــاد..
            مبــــــــــر از یاد مرا...
‍‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‎‌

نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم بهمنماه سال 1396 ساعت 15:20 توسط مجتبی نظرات | |


تو تو رودرواسی قول دادی پشتم واستی
تو منو نمیخواستی این یعنی اهانت
من به تو دل بستم چشم رو رفیقام بستم
چی دادی آخر دستم این بارم خیانت

آره آره اینا دروغه دروغه دست کی تو موته
حق من این نبود جوابت چرا سکوته
دروغه عشقت دروغه دستت دیگه رو شد
رفتنت از قلبم از امشب شروع شد

میرسه آمارش قهره با من آرامش
از شبی که آرایش کردی برا اون
تو یهو دل کندی اصلا با خودت چند چندی
آرزوی خوشبختی دارم براتون

آره آره اینا دروغه دروغه دست کی تو موته
حق من این نبود جوابت چرا سکوته
دروغه عشقت دروغه دستت دیگه رو شد
رفتنت از قلبم از امشب شروع شد



نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمنماه سال 1396 ساعت 00:54 توسط مجتبی نظرات | |

وقتی از دوست داشتن كسی مطمئن نیستی حق نداری

دستاشو بگیری كه به دستات عادتش بدی ...

وقتی كسی رو سهم خودت نمیدونی حق نداری

پیچ و تاب بدنش رو زیر و رو كنی ...

وقتی موندنی نیستی حق نداری

از آینده های خوش باهاش حرف بزنی و براش رویا بسازی...

وقتی دلت به بودنش شك داره حق نداری

بهش بگی عشقم...

وقتی همیشه دنبال یه حرفی،بحثی،سندی،

بهانه ای كه تركش كنی

حق نداری ادعای دوست داشتن كنی...

وقتی به اعتماد كسی تكیه گاه شدی ... حق نداری

زمینش بزنی ...

اگه همه این كارو كردی فارغ از جنسییتت مـــــردی...


پ ن: غیر از این بودی اسمت آدم نیس...




نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم دیماه سال 1396 ساعت 01:25 توسط مجتبی نظرات | |


خواب دیدم که در آغوش منی
چشم در چشم منی
دست تو در دستم
سر به روی سینه
 دل بیتاب
روان از چشمم
اشک من جاری بود.
عطر تو شامه‌ی مدهوش مرا می‌بوسید
و صدایت
 که به گوش دل من می‌پیچید.
مست همصحبتی‌ات بودم که
چشم من باز شد و
جای تو در بغلم خالی بود.
دلم از حسرت این خواب شکست
بغض در سینه نشست
و دو چشمم بارید...
M


نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبانماه سال 1396 ساعت 12:04 توسط مجتبی نظرات | |


خیلی خوشگل نبود
یه صورت معمولی داشت، با چشمای معمولی و مهربون.
اما؛
اما قشنگ می خندید...
انقد قشنگ می خندید که آدم احساس می کرد هیچکس تو دنیا مثل اون بلد نیست بخنده!
راستش همه کار کردم که به دستش بیارم...
چند سالی هم بودیم با هم.
دروغ چرا! همه چی هم خوب بود.
دوسم داشت؛ دوسش داشتم.
اما انگار آدم وقتی داره به آرزوهای بزرگش می رسه یادش میره که چقد آرزوهای کوچیک هم داشته!
یادمه یه بار خسته از سر کلاس برمی گشتم خونه که تو راه زنگ زد و گفت بریم بیرون!
عدسی پخته بود... خودش کلاسش رو نرفته بود که درستش کنه و بیاره تا بتونیم با هم بخوریم. 
یکم شور شده بود؛
به شوخی غر زدم بهش که چرا انقد شور آخه دختر! گلوم سوخت!
ولی بعد فوری نوک دماغشو گرفتم کشیدم و گفتم: با این حال، باورکن این خوشمزه ترین عدسی بود که تا حالا خورده بودم !
می دونستم بلده خوب غذا درست کنه؛
فقط چون عجله ای بوده این یه دفعه اینطوری شده.
اون موقع ها آرزوم همین چند لحظه نشستنا کنارش بود.

یه مدت که گذشت الکی بهانه گیر شدم؛
هر بار سر یه چیزی ناراحتش می کردم؛
همه کارم کرد واسه موندنما!
اما من دیگه رویاهای جدید تو سرم داشتم؛
و از نظر من اون سد راه تک تکشون بود.
واسه همین یه روز بی دلیل گذاشتم و رفتم.

الآن یک ماهی میشه که برگشتم ایران.
دیروز عصر خیلی اتفاقی توی پارک دیدمش.
برعکس من که هر دفعه یه چیز می گفتم و هر روز یه رنگ عوض می کردم؛اون انگار خیلی عوض نشده بود...
فقط یه ذره پیر شده بود، یه ذره هم آروم تر. 
با همون تیپ و قیافه!
نمیدونم چرا با وجودی که ازش فاصله داشتم، ولی انگار بوی عطرشو حس میکردم. نمیدونم شایدم خیالاتی شده بودم…
گاهی وقتا لبخند می زدا اما خنده هاش دیگه اون شکلی نبود...
چشاشم هنوز مثل قبل مهربون بود اما برق اون سالها رو نداشت.
همین طوری زل زده بودم به صورتش؛
یه تیکه از موهای جو گندمیشو دزدکی دیدم از زیر روسریش؛
همون روسری که من براش خریده بودم؛
باورم نمی شد هنوز نگهش داشته 
باشه!
داشت یه دختر بچه رو توی تاب هل می داد که مامان صداش می زد.

میدونی من آدمای زیادی رو شناختم تو این مدت... 
اما انگار هیشکی مثل اون دوست دارماش بوی موندن نمی داد.
یه لحظه دلم خواست زمان برگرده و بشیم همون دو تا دانشجوی ۲۰ ۲۲ ساله که عصرا بعد کلاس از ذوق و شوق بودن کنار همدیگه همه کوچه ها و خیابونای شهر و قدم می زدن، بدون اینکه حتی یه لحظه خسته بشن
اما...
الان ساعت ۱۰ شبه و اون احتمالا داره کنار خانوادش عدسی خوش نمک می خوره. منم همچنان روی صندلی پارک نشستم و به اون سالها فکر می کنم؛ اما نه مثل اون خانواده ای دارم و نه کسی که حتی توی خونه منتظرم باشه.
می دونی یه چیزایی هست که آدم سال ها بعد می فهمه!
سال ها بعدی که دیگه خیلی دیره.
 خیلی دیر…

عکس و تصویر من عصری کنار دریا

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم شهریورماه سال 1396 ساعت 20:15 توسط مجتبی نظرات | |

جگر شیر نداری سفر عشق مرو

که در این راه بسی خون جگر باید خورد

منم آن شیخ سیه روز که تا آخر عمر

لای موهای تو گم کرده خداوندش را

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریورماه سال 1396 ساعت 00:55 توسط مجتبی نظرات | |


خوش به حالشان !!
خوش به حال اونی که …
وقتی درآغوشت آرام گرفت به او میگویی :
قبل تر از تو ، هیچ کس نبود در افکارم . . .



نوشته شده در شنبه چهارم شهریورماه سال 1396 ساعت 12:26 توسط محمد نظرات | |


هیچ وقت، اگه تو رو با کس دیگه ببینم حسودی نمی کنم…!
آخه مامانم یادم داده اسباب بازی هامو بدم به بدبخت بیچاره ها…



نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مردادماه سال 1396 ساعت 21:28 توسط محمد نظرات | |

دل من توشهرسنگی دنبال یک هم صدابود.

بین این همه غریبه چشمای تو اشنا بود.

تا بفهمم که کی هستی تو شدی بود و نبودم.

قلب من موند و نگاهت دیگه عاشق شده بودم.

حالا تا دلم میگیره با صدات اروم میگیرم.

به چشمات قسم که اینجا من بدون تو میمیرم....



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشتماه سال 1396 ساعت 14:56 توسط محمد نظرات | |


اینایى که تو ماشین کابل aux رو میدن بهت میگن هر آهنگى دوس دارى بذار، خیلى میخوانت
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشتماه سال 1396 ساعت 15:06 توسط محمد نظرات | |

تو کوچه مون یارو داد میزد

اهن پاره پوره می خریم پلاستیک کهنه میخریم

بی اختیار فریاد زدم قلب شکسته می خری؟

گفت اگه ارزشی داشت کسی اونو نمی شکست

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریورماه سال 1395 ساعت 20:47 توسط مجتبی نظرات | |

هر وقت خواستی 
   عاشق بشی

   به این فکر کن 
که از اولین چیزی که 
     باید به خاطر 
  معشوقت بگذری
 
        "خودتی"

پس اگه جنبه اش رو 
     نداری بیخیال
       عاشقی شو

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریورماه سال 1395 ساعت 20:39 توسط مجتبی نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



دانلود کتاب - تشریفات - گالری عکس مد پیکس | سه راهی - سیسمونی - درگاه مستقیم - خرید لینک

دانلود آهنگ جدید