تبلیغات
❤ღعشق یکطرفهღ❤
❤ღعشق یکطرفهღ❤

آرام بگیــــــر دلـــــم...او بی تـــو آرام استـــــ ـ ـ





 یک تنها میداند که تنهایی تنها درد یک تنها نیست



نوشته شده در چهارشنبه دوم مهرماه سال 1393 ساعت 18:58 توسط m0h@m@d نظرات | |

تو کوچه مون یارو داد میزد

اهن پاره پوره می خریم پلاستیک کهنه میخریم

بی اختیار فریاد زدم قلب شکسته می خری؟

گفت اگه ارزشی داشت کسی اونو نمی شکست

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریورماه سال 1395 ساعت 20:47 توسط مجتبی نظرات | |

هر وقت خواستی 
   عاشق بشی

   به این فکر کن 
که از اولین چیزی که 
     باید به خاطر 
  معشوقت بگذری
 
        "خودتی"

پس اگه جنبه اش رو 
     نداری بیخیال
       عاشقی شو

نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریورماه سال 1395 ساعت 20:39 توسط مجتبی نظرات | |

یه ماهه، که دائم، نگاه دل من
به سمت یه ماهه
چه ماهه، قشنگی، تو راهه
یه عشقی باهامه که ماهه
نباشی توی دنیام

مگه میشه مگه میشه
چی میشه اگه بمونی

مگه میشه مگه میشه
تو هستی که من اینجام

که نمیرم، که نمیرم
چی میشه که بمونی

تا نمیرم، تا نمیرم
یه جایی توی دلمه

 که جای توئه
تبی که توی

تنمه برای توئه
هنوزم من اون عاشق دیوونه ای ام
که اگه اشاره

کنی فدای توئه
یه جایی توی

دلمه، که جای توئه
تبی که توی تنمه برای توئه
هنوزم من اون عاشق دیوونه ای ام
که اگه اشاره کنی فدای توئه

♫♫♫♫♫♫
قراره، دوباره، کنار دل
 بی قرارم بمونه
چه عشقی، چه حسی
چه عالی باش تو دل هردو مونه
نباشی توی دنیام

مگه میشه، مگه میشه
چی میشه اگه بمونی

مگه میشه، مگه میشه
تو هستی که من اینجام

که نمیرم، که نمیرم
چی میشه که بمونی

تا نمیرم، تا نمیرم
یه جایی توی دلمه،

که جای توئه
تبی که توی تنمه برای توئه
هنوزم من اون عاشق

دیوونه ای ام
که اگه اشاره کنی

فدای توئه
یه جایی توی دلمه،

که جای توئه
تبی که توی

تنمه برای توئه
هنوزم من اون

عاشق دیوونه ای ام
که اگه اشاره

کنی فدای توئه



نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم اردیبهشتماه سال 1395 ساعت 16:52 توسط مجتبی نظرات | |

اونجا واسه تو شده خونه
اینجا واسه من زندونه
تو شادى با اون نمى دونى چى مى کشه این دل دیوونه
تن دادى به اون تو چه راحت دوریم واسه تو شده عادت
برگرد و بیا میمیره برات هنوز این دل بى طاقت
خوشحالم از اینکه تو میخندى از غصه من دیگه دل کندى
یادت نمیاد منو باز دلتو به یکى دیگه مى بندى
کشتى دلمو به چه آسونى تو که قاتل خاطره هامونى
اشکام مى ریزن هنوزم بى تو باز تو این شب بارونى
گفتى که برو پى کارت گفتى که شده کس و کارت
گفتم با دوست دارماش دیگه کى مثه من میده آزارت
گفتم نمیزاره حسودى که نگم همه بود و نبودى
گفتى تورو دوست داشتم ولى تو عشق بچگیهام بودى
خوشحالم از اینکه تو میخندى از غصه من دیگه دل کندى
یادت نمیاد منو باز دلتو به یکى دیگه مى بندى
کشتى دلمو به چه آسونى تو که قاتل خاطره هامونى
اشکام مى ریزن هنوزم بى تو تو این شب بارونى

 





نوشته شده در شنبه نوزدهم دیماه سال 1394 ساعت 15:37 توسط مجتبی نظرات | |

تنها گذاشتن تنها کسی که تنها کس او هستی، 
تنها گناهیه که هیچ جا و هیچ وقت بخشیده نمیشه…

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آذرماه سال 1394 ساعت 18:41 توسط مجتبی نظرات | |

داشتم برگه های دانشجوهامو صحیح میکردم....
یکی از برگه های خالی حواسمو به خودش جلب کرد...
به هیچ کدام از سوال ها جواب نداده بود. ...
فقط زیر سوال آخر نوشته بود: «نه بابام مریض بوده، نه مامانم، همه صحیح و سالمن شکر خدا. تصادف هم نکردم، خواب هم نموندم، اتفاق بدی هم نیفتاده. دیشب تولد عشقم بود. گفتم سنگ تموم بذارم براش. بعد از ظهر یه دورهمی گرفتیم با بچه ها. بزن و برقص. شام هم بردمش نایب و یه کباب و جوجه ترکیبی زدیم. بعد گفت: بریم دربند؟ پوست دست مون از سرما ترک برداشت ولی می ارزید. مخصوصن باقالی و لبوی داغ چرخی های سر میدون. بعدش بهونه کرد بریم امامزاده صالح دعا کنیم به هم برسیم. رفتیم. دیگه تا ببرمش خونه و خودم برگردم این سر تهرون، ساعت شده بود یک شب. راست و حسینی حالش رو نداشتم درس بخونم. یعنی لای جزوتم باز کردما، اما همش یاد قیافش می افتادم وقتی لبو رو مالیده بود رو پک و پوزش. خنده ام می گرفت و حواسم پرت می شد. یهویی هم خوابم برد. بیهوش شدم انگار. حالا نمره هم ندادی، نده. فدا سرت. یه ترم دیگه آوارت میشم نهایتش. فقط خواستم بدونی که بی اهمیتی و این چیزا نبوده. یه وقت ناراحت نشی.»
چند سال بعد، تو یک دانشگاه دیگر از پشت زد روی شانه ام.گفت:
 «اون بیستی که دادی خیلی چسبید»...
 گفتم: «اگه لای برگه ات یه تیکه لبو می پیچیدی برام بهت صد می دادم بچه.»...
 خندید و دست انداخت دور گردنم. گفت: «بچمون هفت ماهشه استاد. باورت میشه؟» ...
عکسش را از روی گوشیش نشانم داد. خندیدم. 
گفت: «این موهات رو کی سفید کردی؟ این شکلی نبودی که.»...
 نشستم روی نیمکت فلزی و سرد حیاط. نشست کنارم. دلم میخواست براش بگویم که یک شبی هم تولد عشق من بود که خودش نبود، دورهمی نبود، نایب نبود، دربند نبود، امامزاده صالح نبود،...... 
فقط سرد بود.....

نوشته شده در چهارشنبه چهارم آذرماه سال 1394 ساعت 00:24 توسط مجتبی نظرات | |

هوای دونفره پاییز،
باران محبت عشق،،،
لیوان های آماده چای؛برای پذیرایی 
ازمن
ازتو،،،
چه عاشقانه های خوبی هستند
-ولی-توراکه ندارم تانقش خاطره بزنیم بررویاهامان
-تومیروی
منم که بایدعطرگرم خاطراتمان رابه دوش بکشم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبانماه سال 1394 ساعت 04:46 توسط مجتبی نظرات | |

شاید عجیب باشد!
دیدن مردی که
هر روز می آید کافه....
به یاد دیگری دو فنجان قهوه سفارش می دهد...
یکی را می نوشد و می رود...

ولی من مردی را سُراغ دارم
هر روز می آید کافه...
به یاد دیگری دو فنجان قهوه سفارش می دهد...
هیچ کدام را نمی نوشد و می گوید:

بدون او که خوردن ندارد...

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبانماه سال 1394 ساعت 04:40 توسط مجتبی نظرات | |

اجازه هست که عشقتو،توکوچه هادادبزنم؟
روپشت بوم خونه هااسمتوفریادبزنم؟
اجازه هست که هرنفس ترانه بارونت کنم؟
ماه وستاره روبازم فدای چشمونت کنم؟ 
اجازه هست که خنده هات قلبموازجابکنه؟
بهت بگم عاشقتم،دوست دارم یه عالمه
اجازه هست نگاهتو،توخاطرم قاب بکنم؟
چشمی که بدخواهمونه،به خاطرت خواب بکنم؟
اجازه فریادبزنم:توقلبمی تابه ابد؟
بدون اگه رسوابشم به خاطرت خوبه،نه بد!
اجازه هست دریاباشم،کویرروپیمونه کنم؟
توصدف دلم بشی،من تودلت خونه کنم؟


نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهرماه سال 1394 ساعت 01:08 توسط مجتبی نظرات | |

آهای کافه چی!!
از ما که گذشت...
اما هر که تنها آمد اینجا ،
نپرس چه میل داری؟!
تلخ ترین قهوه ی دنیا را برایش بریز!
آدمهای تنها...
مِزاج شان به تلخی ها عادت دارد . . .!

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم مهرماه سال 1394 ساعت 14:51 توسط محمد نظرات | |

..زمین بهشت میشود ! ...روزی که مردم بفهمند ...
هیچ چیز عیب نیست...جز نادیده گرفتن اصول اخلاقی 
هیچ چیز گناه نیست...جز پایمال نمودن ارزشهای انسانی 
هیچ چیز ثواب نیست !جزخدمت به دیگران ...
هیچ اسطوره نیست ..جز درمهربانی وانسانیت ...
هیچ دینی ...با ارزشتر از انسانیت نیست !
هیچ چیز جاودانه نمی ماند ...جــــــز عشــــــق ...
هیچ چیز ماندگارنیست ...جز خوبی و بدی ...
پس به نام " انسانیت ... برایتان روزههای پرااز عشق وانسانیت آرزومندم.... 
 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهرماه سال 1394 ساعت 22:11 توسط مجتبی نظرات | |


چون نامه ی اعمال مرا پیچیدند

بردند به میزان عمل سنجیدند

بیش از همه کس گناه ما بود ولی

آن را به محبت علی بخشیدند

عیدتان مبارک



نوشته شده در جمعه دهم مهرماه سال 1394 ساعت 10:26 توسط محمد نظرات | |

امروز این روز عید  میخواهم از آرزوهایم بنویسم

به نام خدا

کربلا

تمام.


نوشته شده در جمعه دهم مهرماه سال 1394 ساعت 10:23 توسط محمد نظرات | |

دلتنـــگــــی یعنـی ؛ 

عبـور خـاطرات از ذهنت و لبخنـدی زیبا بروی لبانت،

اما چند لحــظـه ی بعد شـــوری اشـــکهــایت 

شیرینـــی آن خـاطره ها را از یـادت ببرنـد ...


نوشته شده در دوشنبه ششم مهرماه سال 1394 ساعت 17:06 توسط مجتبی نظرات | |

شهریور هم رفتارش عاشقانه است...!
 فقط ادعا میکند گرم است...،،
ولی...،، دیدی چند شب، چه کرد...؟
گرد و خاک کرد ...! 
بعد هم بُغض کرد ...و بُغضش ترکید...!
گوشَت را بیاور جلو ... بین خودمان باشد ...،،،
گمان کنم عاشق پاییز شده است...!!
دلش گیر پاییز است...!
دلم نمیاید به او بگویم ،وقتی به پاییز میرسی تمام شده ای...!!!
یعنی انگار قسمت عاشقی همین است....
کاش میشد تمام نشد و رسید ....
کاش میشد ...!!!
غصه هات رو به برگ درختان آویزان کن چند روز دیگر میریزند ....
پیشاپیش پاییز عاشقانه مبارک 
دلتون بی غم


نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریورماه سال 1394 ساعت 11:42 توسط مجتبی نظرات | |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ



دانلود کتاب - تشریفات - گالری عکس مد پیکس | سه راهی - سیسمونی - درگاه مستقیم - خرید لینک

دانلود آهنگ جدید